روایت خاطرات آزاده سرافراز جنگ تحمیلی از ۵ سال اسارت 26-5-99

آزاده دوران دفاع مقدس گفت: کاش قدردان خون شهدا باشیم و یک روزی باشد شرمنده نباشیم .

۲۶ مرداد ماه هر سال به مناسبت روز بازگشت اسرای ۸ سال دفاع مقدس، روز آزادگان نامگذاری شده است؛ آزادگانی که رسالت بزرگ حسینی بودن را در میادین نبرد به انجام رساندند، آزادگانی که در اندوه دوری از وطن و گرفتار در دست دشمن سال‌ها اشک ریختند، به جرم دفاع از وطن شکنجه‌ها کشیده اند.

اسرای دوران دفاع مقدس همگی خاطرات خاص و منحصر به فردی از دوران اسارت دارند. براین اساس و به جهت انجام تلاشی در راستای گرامیداشت روز بازگشت اسرای ۸ سال دفاع مقدس به وطن روز آزادگان، روابط عمومی شرکت پای خاطرات آقای فریدونی، "مدیر دفتر حراست " نشسته است تا با انتشار صحبت های ایشان رسالت خود را به انجام برساند.

·          ابتدا خود را معرفی کنید و بفرمایید در چه سالی به جبهه رفتید؟

آیت الله فریدونی هستم متولد فروردین سال ۴۶ در منطقه ۱۸شهر تهران. در جنوب تهران در یکی از پایگاههای بسیج عضو بودم خیلی افتخار می کنم که هنوز هم عنوان بسیجی رو دارم. در دو نوبت به  جبهه اعزام شدم. یکی  در سن ۱۶ سالگی از پایگاه شهید صدوقی منطقه ۱۸ ناحیه ۶ والفجر و دیگری در اواخر سال ۶۴.  در منطقه مهران نمک کلان عراق در پاسگاه دوراجی در شهر زرباطیه عراق اسیر شدم و آزاده هستم.

اعتقاد دارم که من کار خاصی انجام ندادم که قابل گفتن باشد و حرف دلم را می زنم اگر شما و هر کسی دیگری هم به سن من بود و توی اون شرایط بود و می توانست کاری بکند فکر می کنم در همان زمان همین کار را می کرد که ما انجام دادیم. کمترین کار را هم ما انجام دادیم چرا که آنها جان پاک شان را برای انقلاب و ارزش ها و پیروزی انقلاب از دست دادن و قبل از پیروزی انقلاب حتی خرداد ۴۲ به بعد در راس شان حضرت امام (ره) و شهدای بزرگی که از سال ۴۲ این قیام رو آغاز کردند و رسید به پیروزی انقلاب و جنگ تحمیلی.

داستان جبهه رفتن من اینطور بود که می رفتم دبیرستان یه دوستی داشتم که گفت کجا میری توی خوزستان اوضاع خیلی بده و جای تحمل نیست و این شد که من تصمیم گرفتم درسم را رها کنم که یکی از افتخارتم هم این موضوع بود که همون لحظه کتابها رو انداختم دور و قصد کردم به مردم و کشورم خدمت کنم.

پدر بزرگوارم خدا رحمتش کنه راضی شد که من برم به جبهه و همچنین برادر بزرگترم که حق پدری به گردنم داشتن ایشان هم همزمان در کردستان مشغول جنگ بودن که شهید شدن و برادر کوچکم که ۳ سالش بود و سنش به جنگ رفتن نمی خورد وگرنه پدر و مادرم انقدر روحیه قوی و اعتقاد به حفاظت از کشور و مردم رو داشتن که مشوق ما بودن برای فرستادن ما به جبهه . بالاخره من اعزام شدم و متاسفانه در عملیات سنگینی که در سال ۶۳ یا ۶۴  بود، مجروح شدم و جانباز ۴۵ درصد هستم و همچنین مقداری شیمیایی شدم . البته همکاران نمی دانند و فکر می کنند من یه چند روزی اسیر شدم .

کار خاصی نیست در قبال آنهایی که جانشان رو دادن ما کاری نکردیم کاشکی قدر دان خون شهدا باشیم و شرمنده نباشیم .

در همان عملیات دشمن با ۶ هزار نیرو حمله کرد قصدش این بود که شهر مهران رو بگیره ما مهران رو رد کرده بودیم در زرباطیه بودیم که ما رو اسیر کردن اول بردن استخبارات چون اسم کوچیک من آیت الله هست خیلی خوف داشتن از این اسم و فکر می کردند یکی از آیت الله های اصلی رو گرفتن و اونها حساس بودن و فحش می دادن و بی احترامی می کردن به بعدش ما رو به کمپ ۹اعزام کردند و  ۵ سال اسیر بودیم و سوم شهریور سال ۶۹ آزاد شدم.

·         در چه مناطق جنگی حضور داشتید؟

مناطق جنگی که حضور  داشتم در مهران، میمک، نمک کلان، صالح آباد ،۲۷۰ پاسگاه دوراجی عراق در شهر زرباطیه

·         شرایط اردوگاه چگونه بود آیا در ایام سوگواری ائمه امکان عزارداری داشتید؟

برای برگزاری مراسم در اسارت ما آزادی عمل نداشتیم صدام حتی به مردم شعیه خودشون هم ظلم می کرد و زنده به گور می کرد و ... چه برسه به اینکه بگذارد ما مراسم مذهبی بگیریم . یادمه تو دهه محرم بقول فرمایشات حضرت امام (ره) :«که فرمودند ما هر چه داریم از محرم و صفر است و زنده نگه داشتن یاد شهدای کربلا، اسلام را زنده نگه می دارد»  ما دو دست لباس داشتیم  به رنگهای زرد و سرمه ای ، تو ایام محرم سعی می کردیم لباس سرمه ای بپوشیم و سمت لوازم ورزشی و فوتبال نرویم و خودمون رو اندوهگین نشان بدهیم و کار خاص دیگه ای نمی تونستیم بکنیم . چون در داخل آسایشگاه باید اونطوری که اونها می گفتند راه می رفتیم  در زمان مشخصی باید می خوابیدم و بیدار می شدیم و شرایط بسیار سخت بود.

از هم سلولی ها من مرحوم ابوترابی را می شناختم و فرمانده ها هم اکثرا اسمهاشون مخفی می ماند و همه اونجا شرایشون یکسان بود. ولی امثال شهید تند گویان و خلبانها و .... وضعیتشون بدتر از ما بود.

در خصوص وضعیت اردوگاه این تجربه رو همه داشتند از استخبارات که اسرا رو می آوردند به اردوگاه ۹ یه تونل وحشتی بود که دو طرف سربازای عراقی ایستاده بودند و بچه ها رو بی لباس می کردند و کتک می زدن و دشنمام می دادن تا می بردن یه جایی جمع می کردن به حدی کتک می زدن که بچه ها از حال می رفتن . این برای همه بوده چه آزاده ۲ ساله چه ۱۰ ساله و نه فقط برای من بعضی اردوگاهها شرایطش یه کم بهتر بود یا یه کم بدتر، اردوگاه ما در استان الانبار بود. این استان خشک ترین استان عراق و کویر هم هست و عراقی ها می گفتند اگر در را باز کنیم که بخواهید فرار کنید در راه می میرید و آخر همین جا شما رو دفن می کنیم .

که آخر سر نصیب خود صدام شد که اونجا دفن شود . تصور کنید حضرت امام هم فوت شده با چه عظمت و شکوهی مراسم برگزار شد و خاک سپاری شد و صدام چطوری مرد و هنوز هم مردم کشورش از حداقل امکانات محروم هستن (برق و آب و... ) ولی ایران شرایط بسیار خوبی داره و در خیلی جاها هم رشد کردیم ولی انتظار میره مسئولین بیشتر از این به فکر مردم باشند و حق مردم ایران بیشتر از اینها ست.

اردوگاه اسرا برای خانمها چه بسا بدتر از اردوگاه آقایان بود و شرایط خیلی سختی رو می گذراندند.

·         خاطراه ایی از زمان اسارت برایمان تعریف کنید؟

سال ۶۷ که جنگ تموم شد صدام از یک حربه سیاسی استفاده کرد و آزادگان رو به زیارت برد و ما رو بردن کربلا و چشمهای ما رو بسته بودن و از کوچه و کنار پنجره دیدیم گنبد بارگاه امام حسین هست باورمون نمی شد ولی بعنوان یک ایرانی و زرمنده که تونسته بودیم تو سال ۶۷ زیارت امام حسین و حضرت ابالفضل مشرف شویم. این برای من بهترین خاطره است ولی عین چند سالی که اونجا بودم هر روز و هر لحظه اش خاطره است.

·         در چه تاریخی آزاد شدید و چه احساسی داشتید زمان بازگشت به کشور؟

خانواده من تا یکسال ونیم از من خبری نداشتند مادرم چندین بار  به معراج شهدا رفته و دونه دونه جنازه ها رو نگاه کرده ببینه ما اومدیم یا نه و یه شبی تو عالم رویا خواب می بینه من آزاد شدم یه  آمبولانس میاد خونه و به واقعیت می پیونده و اولین نامه من بعد از یکسال نیم که اقوام چند بار بهش گفته بودن ختم بگیر بهش می رسه که من زنده هستم  و مادرم نذر امام حسن مجتبی می کند، اینکار خیلی سخته برای یه مادر.انشالله خدا توفیق بده اولاد خوبی باشم براشون من که نتونستم کاری براشون بکنم . ما در قبال بزرگانی که به مملکت خدمت کردن همچون شهید چمران و... کاری نکردیم .

۳/۶/۶۹ آزاد شدم به طبع یه شب قرنطینه شدیم در تهران.

در موقع بازگشت به کشور وقتی ما رو سوار هواپیما کردن تا پامون نرسیده بود به تهران باورمون نمی شد چون ما بارها تو اسارت خواب آزادی رو می دیدیم ، صبح که بیدار می شدیم می دیدیم تو آسایشگاه هستیم . تا روزی که شماره ها خوندن شماره چند تا از دوستامو خوندن ولی شماره منو نخوندن تا فرداش ساعت ۱۰ صبح که دوباره اومدن شماره ها خوندن که شماره من هم بود ۱۰۸۴۱ فهمیدیم آزاد می شیم ولی باز هم باورم نمی شد تا اینکه رسیدیم و یکی از اقوام اومد دنبالم و اسمم رو خوند گفت تا برسی خونه یه چیزی بده واسه مادرن ببرم که خیالش راحت بشه منم هم عکس از والدینم داشتم دادم برد تا خودم برسم چون بعد از یک شب قرنطینه ما رو بردن جماران منزل حضرت امام حیف که امام نبود خادم حضرت امام (ره) صحبت کردن و بعدش بچه های محل من را از چهارراه یافت آباد تا درب منزل پدرم منو روی دوششون بردن و سنگ تموم گذاشتند.

·         آیا با دوستان دوران اسارت در ارتباط هستید؟

 در اسارت بچه های کمپ ۹ دوستانی پیدا کردم که تاکنون هم دوستیمون ادامه داره و سالی دو بار در استانهای مختلف با هزینه شخصی خودمون دور هم جمع می شیم ولی متاسفانه هر دفعه که جمع می شویم یه تعدادی از بچه ها از میان ما رفتن و خوبیش اینه که تجدید خاطره می کنیم و مجازی با هم در ارتباط هستیم .

الان نگاه می کنم که من یا دوستان و هم رزمان من با چه هدف پاکی  و با چه نیتی و برای سرافرازی این مملکت جانشان را دادن متاسفانه الان اینهمه تبعیض، دزدی ، خیانت، جنایت ، رانت ، پارتی بازی در مملکت وجود داره و در حالی که ما انتظار اینها رو نداشتیم حق مردم ایران این نیست مردم از نظر معیشتی و اقتصادی در فشار هستند و هر کانالی رو می زنی می شنوی اختلاس و دزدی و رانت خواری وجود دارد در حالی که توی هر خانه ایی یک یا چند شهید و یا جانباز و آزاده وجود دارد حق مردم ایران بیشتر از این است .

در آخر از همه همکاران طلب حلالیت دارم و آرزوی توفیق برای همکاران دارم و دوست بهترینها برای مردم ایران رقم بخوره و یک روزی بشود که اسرائیل و دشمنان تو تاریخ نباشند و مظلومان دنیا یه نفسی بکشن انشالله هیچ کجا جنگ نباشه این آرزوی بزرگ منه هیچی از خدا نمی خوام بجز سلامتی همه مردم و بشریت . انشالله بتونیم از این بحران و ویروس کوید ۱۹ هم رهایی پیدا کنیم شاید این هم یه تلنگری بود به مردم تا به خودشون بیایند.